تبليغاتX
ساحل ِ بدرود و درود


ساحل ِ بدرود و درود

فایده ندارد انگار،نه شوق من برای درس و دانشگاه و قبول شدن ارشد و نه هزار و یک سرگرمی دیگر که برای خودم دست و پا می کنم.فایده ندارد،صبح زود بلند شوی بروی کتابخانه و ذهنت را پر کنی از کتاب ها و هی از این درس فرار کنی به درس دیگر،تا توی لعنتی را بیرون کنی از دل،بیرون کنی از ذهن و شب ها از خستگی،سرت را نگذاشته زمین به خواب روی.خیلی زود تمام می شود،شوق درس و کنکور و ادامه ی راه ...انگار که وسط یک جاده که هیچ انتهایی نداشته باشد بیایی یک دیوار بلند بگذاری و بگویی از اینجا به بعد دیگر بن بست است،خانوم شما به اخر خط رسیده ای،بی خودی جان نکن!!!از گریز خسته ام،از فراموشی اجباری،از خودم که هی خودم را دلداری می دهم بی زارم...چشم های بسته حالم را خراب می کند،مگر می شود هر روز چشم بست!؟هر روز از صبح رفت نشست گوشه ای از کوچه ی علی چپ و بلند بلند سوت زد و آواز خواند،که مثلا همه چی درست است!!سر جای خودش است... وقتی هیچ چیز دیگر سر جای خودش نیست.حتی خود من هم دیگرجایی ندارم.هر جا که می روم گم می شوم.انگار بگیری من مال اینجا نیستم...مال این شهر...این شهر که مدت زیادی است بیمارم می کند،دلگیرم می کند.هرجا که می روم کسی در درونم هست که با من راه نمی آید...درجایی از زمان متوقف شده،همان جا ایستاده و دارد از همان نقطه به همه چیز نگاه می کند و تنها همین یک جمله را می تواند بگوید:یادت هست اینجا را؟؟!!!و هرچه من جواب سر بالا می دهم که نه یادم نیست!!!شروع می کند به تعریف خاطره ای و دوباره آن دیوار بلند،سر راهم سبز می شود.درست می آید وسط زندگی ام وسط این بود نبود های هر روزه ام نقطه می گذارد...تمام.

*+*از من به تو که پیوست می زنم:زنی کلی شده ام...بی سرو سامان،بی یار و بی بار...

*+*از من به تو که پیوست می زنم:یکی دکمه ی رفرش مرا بزند...باید تازه شوم...باید تازه شوم...!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:27 توسط سمیرا| |


Design By : Night Skin